هنگامي که مي خواهي کار و بايسته خويش را انجام دهي از کسي فرمان مگير.
اگر امروز حتي يک کلمه از ديروز بيشتر بدانيد مسلماً شخص ديگري هستيد.
آنکه از دشمن داشتن مي ترسد ، هرگز دوست واقعي نخواهد داشت.
براي دلهره شبانگاهان ، نسيم گرما بخش خرد را همراه کن.
براي بدست آوردن و گسترش خرد ، سختي را بر خود هموار کن.
در پناه خدا باشید ، سالم و سلامت ، یادتون باشه سلامتی بزرگترین نعمتهاست.
كاش به اندازه يك سيب دلت تنگ مي شد
و به خود مي گفتي آشناي هست نزديك تر از هوش درخت
و به چشمان سكوت ،خنده ام را مي فهميدي
وبه قاب چسبيده اي روي ديوار زمان
كمي زل مي زدييه قدم با
و نمي شكستي اين همه پريشاني اندوه مرا
و به خودمي گفتي ساعتي ديگر باز خواهم گشت
و به همگان بخشيدي اين همه خوبي را تا چند
لارو ،روي سبزينه اي پاكي گياه
شبنمي بين كه به گنجشگ تشنه لانه دوست
لبخند را مي نشاند
و تو خود به من گفتي به طراوت عشق
مي شود آغاز كرد
و به سجده كشانداين همه عالم را
تا به سوختن پروانه عادت بكني
من دگر خواهم رفت
و روي پژواكي سبز انديشه گل
نم خواهم زد وبه خود مي خندم
خبري نو
قاصدك در راه است چيزها آورده است
خبر از عرش آفتاب
خبر از بارش باران در رود
خبر از شادي و پايان غم روز
پاسخي براي دل شيداي تو
نگاه كن سبدي از شادي را با گوشه از فرداهايت را آورده است
پاسخ غمهايت را مثقالي چندخريده اند!!!
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را
آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
هر کجا عشق آيد و ساکن شود هر چه ناممکن بود ممکن شود ( اشاره به مضمون يک سخن معروف از دکتر علي شريعتي: آنجا که عشق فرمان مي دهد، محال سر تسليم فرود مي آورد
ساده و پاک و بی هیاهو
ساده به اندازه یک واژه خوشبختی
دیگر نخواهم گفت : باران کی خواهد بارید .
می خواهم به انتظار بنشینم و دگر هیچ نگویم
به خاطرت بسپار شاید کسی
سادگی را از چشمان تو آموخت
و اندیشه اش قد کشید
تا خود خود خدا ...
اعتراضی نیست اگر مهتاب نباشد
اعتراضی نیست اگر قاصدک نباشد
ولی تو بمان تا آنطرف خوبیها
هر لحظه منتظرم پلکهایم بپرد و شقا یقی در قلبم بشکند ،
قایقی که شبیه قطرات گرم خون توست ، هر لحظه منتظرم
ماه بی مقدمه در دستهایم بیفتد و من روی یکایک صخره ها
و سنگریزه ها یش تاریخ شکفتن تو را بنو یسم ، هر لحظه
منتظرم فرشته ای بر زمین قدم بگذارد تا از او بپر سم صدای
ابری تو را در آ سمان چندم می توانم بشنوم ، یادش بخیر ،
روزهایی که با هم از سپیده و عشق حرف می زدیم و تو
میگفتی خداوند انسانها را آ فرید تا عاشق بشوند و در دومین
روز عاشق شدی که از جبر ییل هم سبقت گرفتی
و ناگهان کنار خدا نشستی ، حال زمان بی اعتنا به من جلو
میرود . درختان همچنان میوه میدهند و شاپرکها پرواز
نگاهم خيره مي ماند به تصويري كه در آن هيچ كسي نيست.
هيچ نقشي نيست.
دلواپس لحظه هاي رفته ام.
در خلوتي اين شب پنجره پر نور نمي شود.
باز هم احساس مبهمي دارم.
كسي نيست ودر حصار تنهايي مانده ام.شبيخوني از يادها مثل خوابي به سراغم مي آيد.
جا ماند ه ام.هزاران قرن همه رفته اند در آواري دل خود را دفن مي كنم.
باز هم سكوت است وسياهي.
نگاهم هنوز آن قاب خالي را مي نگرد ومن در غبار آن فراموش مي شوم./
باریده باران
زمان به چشمه ی غول آسا ماند
که در آن
اندیشه وار
در آمد و رفتیم.
رودی از موسیقی
فرو می ریزد در خونم
گر بگویم جسم ، پاسخ می آید : باد!
گر بگویم خاک ،پاسخ می آید : کجا ؟
جهان دهان باز می کند
همچون شکوفه یی مضاعف ،
غمگین از آمدن
شادمان از بودن در این مکان
در کانون خویش گام بر می دارم
و راه خود را
باز نمی توانم یافت .
شاعر : پاز
رفت تا تو خاطرات من شاید بشه یه سر گذشت
مسافری که هر قدم با منو مثل سایه بود
منو تو غربت جا گذاشت ، رفت با همه بود و نبود
مسافر خسته من ، من از تو خسته تر بودم
تو رفتی و پر کشیدی ، من که کبوتر نبودم
رفتی رسیدی آسمون ، خوب می دونم قد کشیدی
اما تو آینه سفر ، چشمای خیسو ندیدی
دلم می خواد داد بزنم ، نفرین به هر چی سفره
آخره قصه سفر ، این عشقه که در به دره
سفر اگه قصه باشه ، آخر قصه مردنه
از غصه دل شکستن و به گریه دل سپردنه
مسافره ساده من ، از کی فرار کردی بگو
نیستی ولی خیال من ، نشسته با تو روبرو
فاصله بین من و تو ، درسته صد تا نفسه
اما هوای سبزه تو ، پیش دلم تو قفسه ....
روزي امدي بي انكه بخوانمت
چندي ماندي بي انكه بخواهمت
و روزي رفتي بي انكه برانمت
اي اسطوره خودخواهي
تو امدي ماندي رفتي
بي انكه بداني به كجا امدي چراامدي چرا ميروي!
حالا بيا وببين اسير تو
در آواز كدامين آوازه خوان
در نغمه كدامين نغمه سرا
در شعر كدام شاعر
بدنبال تو ميگردد!
مادر عزیزم روزت مبارک
مبارک و خجسته باد چهره ات
مبارک باد نامت
ای عشق من
گرامی باد خنده هایت
که روح مرا به پرواز در می آوری
ای عشق من
در تمام شب ها
و در همه زمان ها
مادر من بدون تو از بین می روم
تو مانند خورشیدی هستی که به زندگانی من روشنایی می دهی
مادر...
من بدون تو از بین می روم
ای مادر.....
چگونه می توانم به تو نگاه کنم
ای مادر.....
این را پیامبرتو فرمود
در قلب من
در رویاهای من
تو با من همیشه هستی ای مادر
ای روشنایی چشمان من
ای تسلی ده شبهای من
مادر عزیزم روزت مبارک
دوست واژه است واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است ، دوست نامه است نامه ای که از خدا رسیده است ، نامه خدا همیشه خواندنی است ، توی دفتر فرشته ها واژه قشنگ دوست همیشه ماندنی است .
تو در بر من بودی
همچنان خفته
تو را باز آفریده بود روز
تواما
هنوز پذیرفته بودی
که روز باز آفریند
هم از آن دست که آفرینش وجود مرا نیز
تو در روز دیگری بودی .
نویسنده : پاز
بر كنده تمام درختان جنگلي
نا م ترا به ناخن بر كندم ٬
اكنون نام ترا تمام درختان با نام مي شناسند ...
نام ترا به گرده گور و گوزن
با ناخن پلنگان بنوشتم
اكنون تو را تمام پلنگان كوهها ٬
اكنون تو را تمام گوزنان زرد موي
با نام مي شناسند ...
ديگر٬
نام ترا تمام درختان
گاه بهار٬ زمزمه خواهند كرد
و مرغ هاي خوش خوان صبح بهار٬ نام ترا
به جوجه هاي خود ياد خواهند داد.
اي بي خيال مانده زمن ، دوست!
ديگر تو را زمين و زمان از بركت جنون نجيب من با نام مي شناسد.
اي آهوي رميده صحراي خاطره، در واپسين غروب بهار
نام مرا بخاطر بسپار !!!!![]()
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست
در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شد لبریز
چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود که پرده بر اندازم
از چهر پک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ‚ فضای تیره زندانست
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه درد آلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که مادر من او بود
وقتی غرق احساسی سعی نکن خودتو جای آدمای عاقل جا بزنی
بجای اینکه بخوای خودتو آدم عاقلی نشون بدی
سعی کن از احساساتت لذت ببری
البته قبول دارم که آدم عاشق بد نیست که یه ذره هم عقل داشته باشه
هر چند ... اگه عقل داشت که عاقل نمی شد...
حسین بختیاری (شکست ها و شکسته ها)
شاد و موفق باشید .
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
جویای راه خویش باش از این سان که منم :
در تکاپوی انسان شن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را ، آزادی را ، خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی که توانمان می دهد
تا برای دیگران مامنی باشیم و یاوری
این است راه ما ، راه تو و من
احمد شاملو
عشق يعني در غم هم سوختن
رخت شادي بهر دلها دوختن
عشق تفريق تمام كينه ها ست
حاصل جمع صفاي سينه هاست
عشق مجذور محبتهاي ماست
حاصلضرب صداقتهاي ماست
صدايم كن ،اي صداي تو
شيشه شب را سنگ ويراني
صدايم كن اي صداي تو
پرده شب را چنگ ويراني
خوشا با صداي تو از خود گذشتن
صدايم كن، صدايم كن، صدايم كن
كاش ميشد بر جدايي خشم كرد شاخه هاي نسترن را با تواضع پخش كرد
كاش ميشد خانه اي از مهر ساخت مهرباني را در آن سرمشق كرد روي دلهايي حقيقي نقش كرد
كاش ميشد به تو گفت كه تو تنها سخن شعر مني
كاش ميشد به تو گفت كه مرو دور مشو از بر من تو بمان تا كه نميرد دل من
زندگي چيست؟
چرا مي آييم؟
بعد از اين چند صباح به چه سان بايد رفت؟
به كجا بايد رفت؟ با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟
زندگي خوردن نيست .
زندگي گشتن نيست.
زندگي داشتن همسر نيست
زندگي كردن فكر خود بودن و غافل زجهان بودن نيست
اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معينش نفهميدم
حال مي پندارم هدف از زيستن اين است رفيق
من شدم خلق كه با عزمي جزم
پاي از بند هوسها گسلم
پاي در راه حقايق بنهم ...
همه وقت
همه جا
من بهر حال كه باشم بتو مي انديشم
تو بدان اين راه.تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من .تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه بپاي تو در افتادم باز
ريسماني كن از آنسوي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تو بمان
در رگ ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
اي عبور ظريف!
بال را معني كن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد.
***
اي حياط شديد!
ريشه هاي تو از مهلت نور
آب مي نوشد.
آدمي زاد - اين حجم غمناك -
روي پاشويه وقت
روز سرشاري حوض را خواب مي بيند.
***
اي كمي رفته بالاتر از واقعيت!
با تكان لطيف غريزه
ارث تاريك اشكال از بال هاي تو مي ريزد.
عصمت گيج پرواز
مثل يك خط معلق
در شيار فضا رمز مي پاشد.
من
وارث نقش فرش زمينم
و همه انحناهاي اين حوضخانه.
شكل آن كاسه مس
هم سفر بوده با من
از زمين هاي زبر غريزي
تا تراشيدگي هاي وجدان امروز.
***
اي نگاه تحرك!
حجم انگشت تكرار
روزن التهاب مرا بست:
پيش از اين در لب سيب
دست من شعله ور مي شد.
پيش از اين يعني
روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود.
روزگاري كه در سايه برگ ادراك
روي پلك درشت بشارت
خواب شيريني از هوش مي رفت،
از تماشاي سوي ستاره
خون انسان پر از شمش اشراق مي شد.
***
اي حضور پريروز بدوي!
اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك
حرمت زندگي را
طرح مي ريزي!
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهاي تند عطش را
مي شنيدم.
بال حاضر جواب تو
از سؤال فضا پيش مي افتد.
آدمي زاد طومار طولاني انتظار است،
اي پرنده! ولي تو
خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي
به سراغ من اگر مي آييد،
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند، از گل واشده دور ترين بوته خاك.
روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي
است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي آيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.
به سراغ من اگر مي آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بر دارد
چيني نازك تنهايي من.
وفات حضرت معصومه سلام الله علیه را به پیشگاه پدر گرامیشان امام موسی کاظم (ع) ،باب الحوائج تسلیت عرض می کنیم.
امام رضا (ع):هركسي حضرت فاطمه معصومه(س) را در قم زيارت كند انگار مرازيارت كرده است و بهشت براي اوست
